با هم قرار گذاشته بودیمتوی یه رستوران سنتینشستیم رو تخت و شروع کردیم از خاطره ها گفتنیه لحظه هایی را روایت کردیم که همین الانم هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کی با هم ساخته بودیمولی برای هردومون به شدت واقعی و لذت بخش بودنیجوری که چشات برق میزد از بیانشون و شنیدنشوندقیقا یک ساعت با هم بودیمبعد طبق معمول موبایلت زنگ خورد و چون مکالمه ات طولانی شد ازت خواستم در حالی که حرف میزنی بریمدیرم شده بود...پ.ن. تو خواب بهت گفتم کاش یه روزی بیاد که دیگه نگران دیر شدن نباشم...
برچسب:
نویسنده: آریا زارعیپور
تاريخ: پنجشنبه
10 اسفند
1402 ساعت: 15:49